تبليغاتX
خزان عشق

خزان عشق

یه زخم کهنه روی بالم

یه آسمون که چشم یه راهم نیست

به غیر واژه ی غریبی

چیزی توی ترانه هام نیست

حتی یه آینه روبروم نیست

که اسممو یادم بیاره

تنهاترین مسافر شب

تو خلوتم پانمیذاره

ازم نخواه باتو بمونم

تو هیچی از من نمیدونی

اگه بگم راز دلم رو

تو هم کنارم نمیمونی....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 15:52 توسط دخترخزان |


دراوج بدبختی ودر متلاتم ترین لحظات سایش قلب بر دیواره ی غم ها ودر فوران ناگهانی احساس و ریزش بی مکس قطره های حسرت تنها یک جمله نجات بخش قلبهاست:

خداوندا مرا دریاب

دردم گفتنی نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 18:59 توسط دخترخزان


امروز اومدم که فقط بنویسم.

نمی دونم ازچی وبرای چی اما دلم گرفته

امروز اومدم به یاد روزای قشنگ 

امروز اومدم به یاد روزایی که همه بودیم و همه بودند واز همه مهمتر عشق مهمان لحظه ها بود

اما حالا چی؟

چی شدیم؟ازکجا اومدیم؟به کجا میریم؟به چه امیدی؟

چی می خواستیم چی شد...

""دلم گرفت ای همنفس   پرم شکست تو این قفس...""

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 16:31 توسط دخترخزان


 

باز کن پنجره را

که در این وادی غم

نقش پردرد شقایق می نالد

نقش یک پنجره ای

که در این وادی مهنت

چو کبوتر آبیست

می دهد برره رخساره زپیمانه ی غم

آبی سرد

جرعه ای نوش از این می که خموشت سازد

حلقه ی زلف نسیمش ازغم

برلب پنجره ها

می دهدعشق جامی

می نوازد غم سازی

 می سراید دم آهی

که در این ظلمت جانفرسای

برلب تیر چو آرش باشیم

لحظه ای دست به جادوی کمان

لحظه ای عشق به آوازکلام

چوکبوتر باشیم

همچو تیری چابک

همچو عشقی پرسوز

همچو دردی بی غم

آری

باز کن پنجره را

بازکن تابنوشم بوسه ای از آن

که سرمستم کند عطرش

چوعشق خیس جاویدان.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 15:38 توسط دخترخزان |


فریدون مشیری

گل از طراوت باران صبحدم لبریز
هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز
صفای روی تو ای ابر مهربان بهار
که هست دامنت از رشحه کرم لبریز
هزار چلچله در برج صبح می خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز
به پای گل چه نشینم دریندیار که هست
روان خلق ز غوغای بیش و کم لبریز
مرا به دشت شقایق مخوان که لبریز است
فضای دهر ز خونابه لبریز
ببین در ایینه روزگار نقش بلا
که شد ز خون سیاووش جام لبریز
چگونه درد شکیبایی اش نیازارد
دلی که هست به هر جا ز درد و غم لبریز

******************************************************

شکــفته روی اقیانوس شــب، ماه      

        نســیمش می‌نـــوازد، گــاه و بی‌گاه

چــراغ افروز راه عاشــقان باش 

         کـه من در دشت غم گم کرده‌ام راه

******************************************************

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 15:29 توسط دخترخزان |


زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر...

HAPPY YOUR VALENTINE DAY

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 15:48 توسط دخترخزان |


بسترم صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری

چشم من محو جمال مه توست

چشم تو پر ز تنفر و نگاهی گنگ است

دست من پر ز نیازو همه مهر

دست تو سرد و فقط تو خالیست...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 15:50 توسط دخترخزان |


 

 شعرای قشنگین اما نمی دونم ازکیه.

مرا گناهي ديگر گونه شايسته است !

گناهي كه پر و بالم را بسوزاند

ولي خاكسترم را سرد نكند

چون مي خواهم ققنوس وار تولدي ديگر را به نظاره بنشينم

مرا گناهي ديگر گونه شايسته است !

درخت سيبي ... خوشه گندم ممنوعه اي ... تا با آن طعم دنيا را بچشم

چرا كه راه من از آنجا مي گذرد

از درون كالبدي خاكي ... كالبدي كه دوري و فراق را تجربه كند

بدني كه سختي و رنج را معنا كند ... صيقل روحم شود و آيينه اي آبي را به چشمانم بنماياند

 

***

زندگي بازي قشنگي است ... پس جوانمردانه آن را بازي كن

و همچو سواري عاقل، مركب عشق و احساست را بتازان

غايت راه را يگانگي مركب و سوار تعيين مي كند

هر چند كه سير و سلوك و فنا و مرگ و زندگي همچنان در ذهنم مرگ آلوده اند !!!

ولي آنان را تولدي شايسته است

پروازي همچون عقاب بر پهناي آسمان ... بوسه اي بر خورشيد ... و هديه اي چون باران

پس كمكم كن !

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 15:57 توسط دخترخزان |


دوستای گلم عیدتون پیشاپیش مبارک

آسمان سیاه پوش است.

ابرها دیگرقصه ای برای خواندن ندارند چراکه

آسمان دیگر آبی نیست.

آسمان،سیاه است.ایرها سیاهند.آبی سیاه است.آدمک های قصه ی ما هم سیاهند.

از آسمان خون می بارد.عشق سکوت کرده،دلها رنگ باخته اندوشعرها دیگر شوری ندارند.

خداوندا از آسمان خون می بارد.به بازی زمانه،سخت باخته ایم.زندگی رابه بهای غم شرط بستیم ودل شکسته باختیم.وحال چه بگویم؟

چه بگویم که ازچرخش کج مدار زمین خسته ام.

پروردگارا چه دارم بگویم آن گاه که دیگر آسمان هم آبی نیست.ستاره ها مرده اند،ابرها خون می بارند.وماه هم دیگر ترانه ای برای شبهای غم آلود ندارد.

خزان است وبرگ ریزان.

داستان تلخ زندگی هم پاییزش فرارسیده وآدمک های قصه ی مارابرگ برگ می ریزد وبه اشک های مانمی نالد.

پروردگارا مرگ رازودترآفریدی یا زندگی را؟

مسلما مرگ را.چراکه زمین همچنان می چرخد،خورشید همچنان می تابد خون حیات هنوز در رگهای زمان جاری ست اما آدمک های قصه ی ما همچنان به باد می پیوندند.

اما افسوس آن هنگام می روند که ماتازه دل به آنان می بندیم.افسوس آنهایی میروند که سخت خود رابا طنابی ازجنس عادت به آنان وصله می زنیم.

وزندگی

یعنی همین:

با گریه آمدن،بادرد ماندن،وسرانجام بالبخندی اندوهبار کوچیدن.

ما هم می رویم همچنان که پیش از مارفته اندوپس ازما هم خواهند رفت.

اما پروردگارا.دربرگریزان آدمک ها صبری به ماعطاکن که تحمل پیوستن عزیزانمان را به عالم سایه ها داشته باشیم.

وماراآن چنان بخوان که خوبانت را می خوانی.

و درپایان،پروردگارا درسیاهی ها، آسمان رادریاب همچنان که آبی راخودبه رنگ عشق آفریدی.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 16:18 توسط دخترخزان |


آموختم

اززمان آموختم

ازقضاآموختم

ازقدرآموختم،

درد راوعشق را.

آموختم که نباید دربهاروبابونه دنبال عشق بود.آموختم که انتهای خارهای یک کاکتوس،دردل غنچه ای که باران را عطش می کشد،درمیان برگهای خزان زده ی دل،آوایی برلب می نشیندکه همان عشق است.

من عشق راباآبی آموختم،آموختم که آبی آبیست.آسمان آبی ست،عشق هم آبیست.بایدآبی بودوآبی ماندوآبی باخت...

آموختم که پودهای رنج برتارهای کتیبه ی عشق،نقشی از حسرت نگاشته اند،نقشی که به هیچ لبخندی پاک نخواهدشد.

آموختم که هیچ آتشی،هیچ زغالی چنین داغ نتواند سوخت که عشق نهان،که کسی جز دل ودل ازآن هیچ نمی داند.

آموختم آنچه هست همیشه بهتراست از آنچه خواهدبود.امروز درنزدیکی یاریم اما عشقمان پنهان،فردا عشق آشکاراست ودرد از دوری"واین آغاز رنج هاست."

آموختم که پودعشق راباگریستن بایدبافت.اما خودمانیم،اگرعشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم؟چگونه عبورازروزهای تلخ را تاب می آوردیم؟به چه آوایی ترانه ی زندگی را خوش آمد می گفتیم؟" آری آموختم که اگر عشق نبود بی گمان پیش ازاین هامرده بودیم."

آموختم که باید"گذشت وگذاشت،دیدودل مبست،چشم انداخت ودل مباخت که دیریا زودباید گذاشت وگذشت."

آموختم که بایددریابود تادر سنگ باران هوس طوفانی نشد،متلاطم نشد.

آموختم که برای پروانه گون رفتن ،باید چون شقایق زیست.آری بایدکوتاه و زیبا زیست تادردناک اماعاشق مرد.

وآموختم که اگردل هارابی صداشکستیم باز دردادگاه عشق محکومیم،چراکه مادرغضب شکستن فراموش می کنیمردواثرمان را.وقتی دلی می شکنیم غافلیم ازاین که اثرانگشتمان روی قطره قطره ی قلب هامانده ووجودمان برتک تک واژه های اتاقک دل حک شده است.پس همگی محکومیم به تبعیددر شهردروغگوها،شهری که آیینه هارا به جرم راستگویی به زنجیرمی کشند.

این ها راآموختم اما دریک چیزمانده ام:

   

       "که چراوقتی که هست نمی بینیم،وقتی که می خواندنمیشنویم،

       وافسوس وقتی می بینیم که دیگر نیست،وقتی می شنویم که   دیگرنمی خواند."                    

چرا؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 15:3 توسط دخترخزان |


سلام به دوستای گلم.

اول از همه ولادت باسعادت امام هشتم"امام رضا(ع)"روبهتون تبریک می گم.می گم شاید این ولادت بهانه ای بشه تاما دلامونو به حرم مقدسش دخیل ببندیمو مثل یه کبوتر دور حرمش پربکشیم وازش بخوایم با دل پاکش از خدا خواسته ی دلمون رو بخواد.

بازم یه سه شنبه ی دیگه ویه آپ دیگه.درضمن این نوشته هامال خودم نیستن اما قشنگن.

بـــر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و   تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد منتظرایستاده بود.            

                                        _••_ღ♥ღ

 

كاش پروانه بودن هيچگاه تاوان نداشت

ديدگان مست عشق هيچگاه باران نداشت

كاش اگر دل در هواي ياس ها پرميكشيد

هيچ پروانه اي داغ باغ بي باغبان نداشت

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شب نيست كه ارزومند تو نيست

وين جان به لب رسيده در بند تو نيست

گر تو دگري به جاي من بگزيني

من عهد تو نشكنم كه مانند تو نيست

****

خیال کردم یه عمر با من می مونه

گمون کردم واسم یه همزبونه

نگفته بود پی یه عشق دیگه است

تا تحقیر بشم و دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتی دوباره است

برای دل بریدن فکر چاره است

نگفت به فکر تحقیر نگامو

شکستن غروری پاره پاره است . . .

حالا به مرگ من راضی نمی شه . . .

می خواد جون بکنم واسش همیشه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 15:1 توسط دخترخزان |


سلام دوستان.خوبید؟امیدوارم که خوب باشید.

می دونین چیه ازتکراری زندگی کردن خسته شدم.دیروز تووب "ناشناس" خوندم که نوشته بود:

دکتر شریعتی میگه:

برای اینکه زندگیه خوبی داشته باشی,

"خر باش تا خوش باشی!!!!!"

حالا منم می خوام خرباشم.ازآدم بودن خسته شدم.پس از امروز به مدت یه هفته بنده "خریت"روامتحان می کنم.

تاهفته ی بعدخداحافظ آدمیت ...

امشب برای اولین بار بی دلیل گریستم.

به یاد تمام شب هایی که تنها دلیلم تو بودی،تنها بهانه ام،تنها چاره ام،تمام هستیم، تمام وجودم.

تورا می پرستیدم ،توراکه زیبایی خزان و خوشبویی پاییز را از تو به یادگار دارم.

آری، پاییز هم بو دارد اما بوی خوش آن را جز عاشقان درنمی یابند شمیمی بسیار خوشبوتر از عطر بهار.شمیمی به رنگ عشق.

تو به من آموختی،آواز کبوتربودن را،ترانه ی مهربانی را،به من آموختی که باید عاشق بود،باید دوست داشت وبه خاطر این دوست داشتن مرزها را به بهای وصال طی کرد اما نگفتی اگر زمان سر ناسازگاری گرفت چه باید کرد؟نگفتی اگر انسان دیر نمی پایدمقصرکیست؟

عاشق بازی راعاری از رنگ هوس به من یاددادی،ازآبی آسمان با من گفتی،از باران گفتی،از رنگین کمان زندگی گفتی،از عشق گفتی.اما نگفتی بی بهانه زیستن را.بامن نخواندی ترانه ی تنهایی و غم را.

به من آموختی که درتقدم زندگی به سوی جاودانگی مرزها را طی کنم، سکوت رابشکنم،هوس رارنگ ببازم وباآغوشی پر از گل های سرخ عشق به سوی جاده ی وصال حرکت کنم.گفتی مانع ها را درهم شکنم و فاصله ها را کم کنم،مرزها را طی کنم و غم هارا با عشق جان دهم.اما نگفتی اگر این مرز از جنس جدایی وبه رنگ غم بود چه کنم؟

حال می بینم که"تومقصری".

آری تو مقصری.مقصرتویی که من عاشقت شدم.مقصرتویی که دوستت داشتم،که به پایت جان می دادم.که هرلحظه دوریت برمن هزاران سال می گذشت،که هربار می دیدمت بی اختیار به سویت می دویدم و جدااز قفس زمان و مکان در آغوش می کشیدمت.مقصرتو بودی که رفتی.که تنهایم گذاشتی.

ای کاش بین کلمات عشق آمیزت،اندکی هم از بی وفایی وتنهایی با من می گفتی تااکنون این گونه به پایت نسوزم.

پشیمان نیستم.پشیمان نیستم از این که بی بهانه عاشقت شدم،از این که بی اختیار دل باختم.از این که به پایت سوختم.نه پشیمان نیستم.تو هنوز برای من زنده ای.اما من از این می سوزم که دیگر چشمان آبی رنگت مال من نیست.دیگر دست های مهربانت به من آرامش نمی دهت.از این می سوزم که من هرلحظه باتوام،به یادتوام،اما آیا تو هم به یادمن هستی؟

نمی دانم.شاید خروارها خاکی که کبوتری چون تورادرآغوش کشیده اند،

توانسته باشند نقش مرا از آبی چشمانت پاک کنند،اما اکنون قلبت برای که می تپد؟می دانم،قلبت هنوز عاشق است.هنوز پاک است.اما چرادیگر در رویاهایم کنارمن نمی شینی؟چرادیگر از عشق نمی گویی؟چرادیگرصدای قلبت رانمی شنوم؟

شاید توهم خسته شده باشی.از جدایی،ازاین که خروارها خاک فاصله ی

بین من وتو راپرکنن.ازاین که کنارهم باشیم اما بینمان مرزی به درازای فاصله ی بین خواب وبیداری باشد.توبه خواب رفته ای،چرادیگر بیدارنمی شوی؟ چرامثل قبل ها دستانم رانمی گیری؟برایم قصه ی عشق نمی گویی تا خوابم ببرد وبرای همیشه پیش توباشم؟

آری من هم خسته ام.خسته از سکوت،از تنهایی،از غم،ازعشق بی سرانجام.

می خواهم  پیش تو باشم.تویی که تنهادلیل بودنم وتنها بهانه ی زندگیم بودی. اما چرا هیچ تیزی دردستان من آرام نمی جوید؟چراهیچ تیغی حاضرنیست شاهد وصال من وتو باشد؟مثل این که قلب آهن هم ازسنگ شده است.

مگرخودت نمی گفتی باید مرزها راشکست؟من هم می خواهم مرزبلندی به نام مرگ رابشکنم.من می خواهم اما نمی شود.

.

.

.

واکنون خون ازرگم جاریست.بلاخره موفق شدم.من پیش تومی آیم.دیدی درعشقم ثابت قدم بودم؟...

پس به نام عشق،سلام ای مسیح عشق بی سرانجام من.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 14:43 توسط دخترخزان |


قطار مى رود
تو مى روى
تمام ايستگاه مى رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاى سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاى ايستگاه رفته
تكيه داده ام!


دست عشق از دامن دل دور باد!
مى توان آيا به دل دستور داد؟
مى توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادى از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود، ايست!
باد را فرمود، بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بى گزاره در نهاد ما نهاد
خوب مى دانست تيغ تيز را
در كف مستى نمى بايست داد

شعری اززبان "قیصرامین پور"واز دل همه ی عاشقای دنیا.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 14:35 توسط دخترخزان |


اینا مال خودم نیستن اما نوشته های قشنگین.

من به یادتوخوشم            توبه یادهرکه هستی باش...

 

مانده ام در کوچه های بی کسی

سنگ قبرم رانمی سازد کسی

سوختم خاکسترم را باد برد

بهترینم هم مرااز یاد برد

 

طعنه برخار من ای گل بی خارمزن                                                                    من به پای تو نشستم که چنین خارشدم

 

بگویید برگورم بنویسندزندگی رادوست داشت

ولی آن رانشناخت

***

مهربان بود

ولی مهرنورزید

***

طبیعت رادوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

***

درآبگیرقلبش جنب وجوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

***

درزندگی احساس تنهایی نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

***

وخلاصه بنویسیدزنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

 

من به مرگم راضیم اما نمی آیدعجل

                   بخت بدبین ازعجل هم ناز می بایدکشید

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرادراوج می خواهی تماشاکن تماشا کن

دروغین بودن دیروزمراامروز تماشا کن

دراین دنیا که حتی ابرهم نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند توهم بگذر ازاین تنها

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 14:28 توسط دخترخزان |


سلام.

یه سلام دوباره خدمت دوستای گلم.دوستایی که شاید دیگه صدای منو نمیشنون ونوشته هام رو نمی خونن.دوستای خوب وبامعرفتی که باروبندیلشون روبستند ورفتند.دورادور بهشون سلام می کنم تا شاید بادهای صدای من رو بهشون برسونن.این مدت خیلی دلم براهمه تنگ شده بود اما چون کامپیوترم مشکل داشت نتونستم بیام.به هرحال ایشالله ازاین به بعد سه شنبه هاهستم.به امید دیدارمجددهمه ی دوستای خوبم.

ای کاش دوباره یه روزی همه ی اونهایی که رفتن دوباره برگردن دوباره همه باشن وقشنگی پاییزروفریادبزنن اما افسوس که به قول           "آبی آسمان"خیلی زوددیرمی شود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 21:52 توسط دخترخزان |


سلام دوستای عزیز.با عرض پوزش به خاطرتاخیر آپ.

من کامپیوترم خرابه شاید یه مدت نتونم بیام پس تادیدار بعدخدانگهدارتون.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 19:48 توسط دخترخزان |


یه سلام دوباره خدمت تمام دوستان و آشنایان گل. دوستان به مناسبت ماه مبارک رمضان من تصمیم گرفتم امشب یه ضیافت اینترنتی توی همین وب راه بندازم. به کسی قول ندینا.امشب همه گی وب من دعوتین.منتظرم حتما بیاین. تازه هر کی رو هم که خواستین باخودتون بیارین.حالاکسی امشب نتونست بیاد یک هفته این ضیافت برپاست فقط مشکلش اینه که دیربیاین غذاها سرد می شن. زمان:ساعت 9 امشب ،به صرف افطاروشام. مکان:خیابانwwww.غذاخوری khazane-eshg. بلوک blogfa.com شب منتظرم حتما تشریف بیارین. در ضمن هرجورغذاکه خواستین بی تعارف بگین تادرصورت امکان براتون بذارم. حتی غذاهای محلی. البته غذا ها رو خودم نمی پذم.غذاها دست پخت مردم کشورمون از نقاط دیگه هستند شهرماسفره ی افطاری مون یه جور دیگه ست. یعنی مفصل تر از این سفره ایه که براتون می ذارم. شب منتظرتونم. فعلا خدانگهدارتون.

e

 ببخشید دوستان مثل اینکه عکس مشکل داره نشون نمیده. سعی می کنم درستش کنم.براتون یه افطار کامل با باقالاقاتوق رشتی و کوفته تبریزی درست کردم البته اگه نشون بده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 16:58 توسط دخترخزان


سلام به دوستای نازنینم.

اول از همه میلادباسعادت امام"حسن مجتبی"روبه همه ی شما عزیزان تبریک می گم.

خوبید؟

امیدوارم آسمون دلتون هیچوقت از سر غصه ابری نشه وچشماتون جز اشک شوق نریزه.

هر کسی توزندگیش یه آرزویی داره وهمین آرزو ها هستند که انسان رو سرپا نگه می دارند.آرزو یعنی امید وزندگی بدون امید یعنی مرگ.

من بعضی ازآرزوهامو این جا نوشتم.شما هم آرزو هاتونو یه باره دیگه به زبون بیارید.شاید خدا حالا که سفره ی رحمتش رو گشوده آرزوهامون رو برآورده کنه.از کجامعلوم؟

ازهمین جا همه ی دوستایی رو که خودشون یا پدر مادروخانوادشون مشکل یا بیماری سختی دارند رو دعا می کنم از شما هم می خوام دعاشون کنید.

خدایا.پروردگارم.اکنون که درهای رحمتت را یکی یکی می گشایی مارا نیز از برکات خود بی نصیب مگذار.

کردگارا،دل را دریایی بدار که مرواریدهای اشک نمایانگر آن باشد،زبان را یاقوتی که کلمات حکمت آمیزش نشانگر آن باشد،وچشمانمان راالماسی که در سفیداب محبت غلطان باشد ونگاهی جز از سر محبت نداشته باشد.

وپروردگارا جانمان را از کیمیای عشق لبریز بدار ومارا کیمیاگری قرارده که از آن گلبرگهای محبت سازیم.

پروردگارا بیمارانمان را شفاده.آمرزگارا ما آن بنده ایم که در لحظات شادیمان تورافراموش می کنیم ودرغم هایمان تورا از آسمان می خواهیم.مارا از آنان بدار که در شادیهایمان تو را بخوانیم ودر غم هایمان تنها به توتوکل داشته باشیم.

خداوندا تنهایی ها را با رنگ عشق جان ده وغم ها را با شمیم محبت از صفحه ی دلها پاک کن.

ودر پایان خداوندا جسمی را که خود به ماداده ای سالم نگاهدار که آن چه در توان توست در توان ما نیست ومگذار هیچ گاه روحمان افسوس خور جسم خسته مان باشد.

دوستان کاش قدر روزامونو می دونستیم.تاهیچ وقت برا بازگشتشون حسرت نمی خوردیم.مثل چهارشنبه ها که دیگه تموم شد.

ای خوشامستانه سردر پای دلبرداشتن           دل تهی ازخوب وزشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر  و  بال  آمدن            پیش  باز  عشق،  آیین  کبوتر  داشتن     

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن      تن به یادروی جانان اندر آذر داشتن

اشک راچون لعل پروردن به خوناب جگر           دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هرکجا نورست چون پروانه خودراباختن            هرکجاناراست خودرا چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بی رنج در ظلمات دل             زان همی نوشیدن ویاد سکندر داشتن

ازبرای سود دردریای بی پایان علم                 عقل را مانند غواصان ، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن            چشم دل را با چراغ جان، منور داشتن

درگلستان هنر چون نخل بودن بارور                عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش، زر ناب       علم وجان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پاکوفتن       همچومگس همواره دست شوق برسرداشتن

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن      مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

دیده را دریا نمودن مردمک را غوصگر               اشک را مانند مروارید غلطان داشتن

ای خوش ازتن کوچ کردن،خانه در جان داشتن   روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچوعیسی بی پروبی بال برگردون شدن      همچو ابراهیم در آتش،گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا درافکندن چونوح          دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

بی حضورکیمیااز هرمسی زر ساختن             بی وجود گوهر و زر ، گنج قارون داشتن

هرکجا دیوست آنجا نور یزدانی شدن              هرکجا مار است آنجا حکم افسون داشت

درمداین میهمان جغد گشتن یک شبی           پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن

شعر از:پروین اعتصامی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 0:23 توسط دخترخزان |


سلام دوستان.امیدوارم هرجاکه هستید سرحال وامیدوار باشید. نماز روزه هاتون هم قبول.الان شهرما داره بارون میاد.ایشالله نگاهتون هیچ وقت از سر غصه بارونی نشه.

خوب دوستان امروز با داستان یه عشق به ظاهر دوطرفه درعین یک طرفه بودن در خدمتتون هستم . یک  داستان  واقعی از سرگذشت"مهبد افراسیابی"که یکی از جالب ترین وعجیب ترین داستان هایی هست که می تونه برای یک نفر اتفاق بیفته.داستان یک اعتماد. یک عشق ناموفق به خاطر مشکلی که تمام انسان ها موقع عاشق شدن براشون پیش میاد واون هم این است که وقتی عاشق کسی میشه هم کور میشه هم کر.جزخوبی های معشوقش نه چیزیش رو می بینه ونه به چیزهای دیگش فکر می کنه حتی  حرف های اطرافیانش رو هم سنگی درمقابل پاش می بینه واین تنها اشتباه مهبد بود که به قیمت تمام زندگیش تموم شد...

این داستان از توی دفترخاطرات مهبدنوشته شده.

ازدوستان می خوام هرکی که این داستان روخوند بگه که به نظرش این ماجراتقصیر کی بوده؟اشکال کارش کجا بوده؟

"برای خواندن داستان روی"ادامه ی مطلب" کلیک کنید"


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 0:32 توسط دخترخزان |


سلام به دوستای خوبم.

دوستان خوشحالم که امروز که من آپ می کنم مصادف شده با اولین روز از ماه مبارک و پر خیر وبرکت رمضان.امیدوارم دل هاتون آسمونی باشه، چشماتون پرنور ،لبهاتون بهاری و لحظاتتون پرازشادی.

باید بگم که متاسفانه با آغاز شدن پاییز دوستای خوب من هم دارن وب هاشون رو ترک می کنن واین برای من خیلی ناراحت کننده است.      دوست خوبم،همیشه رها که زودتر بارسفر رو بربست،دختر عموی خوبم دختر باران هم دیروز رفت،آبی آسمان هم که اول پاییز برای همیشه خواهد رفت.با این وجود من هم تنهایی دلم می گیره وتصمیم گرفتم بعد از یه مدت برم.اما فعلا نمی دونم کی.به هرحال امیدوارم دوستای گلم هرجا که هستن موفق وشاد باشن و معنای واقعی زندگی رو حس کنن.

امیدوارم هممون بتونیم این ماه مبارک سر سفره ی رحمت خدا بشینیم و تا آخرش روزه بگیریم.اما امسال یه خورده سخت تره به هر حال توی این روزا معلوم میشه که کی واقعا خالصانه و بی بهانه خدا رو دوست داره و با چند درجه گرمی هوا و چند ساعت بیشترگرسنگی عهد شکنی نمی کنه.من که روزه گرفتن رو خیلی دوست دارم.شما رو نمی دونم.

واما متن امروز رو با یه بیت قشنگ که نمی دونم از کیه شروع می کنم:

ما خانه بدوشانیم،غم سیلاب نداریم           از حادثه لرزند قصر نشینان

گفته بودم عشق را درانتهای بنبستی تاریک وباریک،میان ترس و وحشت باید جست.گفته بودم آن هنگام که به سادگی یک عشق وبه تلخی جدایی از تمام گذشته های بی هدفت با خودت کنار می آیی به آرامشی میرسی که دریکی از بنبست های تاریک وباریک آن ،اون ته تهای کوچه به یه آرامش عظیمتر وعجیبتر میرسی که همون عشقه.عشقی که یک عمردرپی اون برای همه توصیفش کردی غافل از اینکه این عشق میان آرامشی  پنهان شده بود که فقط کافی بود دل وجرعت داشته باشی و قدم در آن بنبست تاریک وباریک بذاری واین عشق تلاطم وتکاپویی توام با آرامش برات میاره.  همون  تلاطم وتکاپویی که اسمشو گذاشتن زندگی.پس تا عاشق نشی هیچگاه نمیتونی معنای زندگی رو بفهمی... اما ...

اکنون که تمام کوچه ها بنبستند درکدامینشان عشق راجستجوکنم؟اکنون که تمام زندگیم کویر است به امید کدامین درخت بیایانها راطی کنم؟

خسته ام. خسته از زندگی،ازتکرارلحظه های عمر،ازتک تک بی وقفه ی

ساعت که خبرازگذشت زمان می دهد.

کدامین نفرین قریبان گیرم شد؟کدامین گل به بی رحمی دستان خشکیده ی من بی بهانه پرپرشد؟به امید کدامین ستاره روزرادرنوردیدم؟

چه دیدی ازمن ای غم که عمری درگوشم خواندی برو،برو تا دامن گل سرخ زندگیت، برو تا آن هنگام که چشمان سرخ از اشکت پرپرشدن گل سرخ رابر تکاپوی خاک مزارش ببینند.

گل من آن هنگام که عشق مراچیدی به امید کدامین بهار خزان مرا با طوفان بی رحمیت زمستان کردی؟به امیدتابش ترحم انگیز کدامین قندیل ازآفتاب ،ستاره های آسمان آبی مرا دانه دانه خاموش کردی؟کدامین عطرازشمیم عشق من خوشبوتربود؟

درآسمان قلبم دیگر پرنده ای پرنمی زند.لبهایم خشکیده،چشمان جزسیاهی رانمی بیند،گوشهایم جز سکوت رانمیشنود ،قلبم جز غم راحس نمیکندومن مانند گذشته های دور،مانندآن زمان ها که درگوشم میخواندی ازعشق واز احساس به انتظارآخرین قطره می نشینم.آخرین قطره ازاحساس،آخرین قطره ازاشک،آخرین قطره ازنگاه وسرانجام آخرین قطره اززندگی.

اما تو آن قطره رابه تلخی نوشیدی وبه من آموختی معنای نفرت را،معنای انتقام ازبدی های خوبترین را.اما افسوس که همراه آن قطره روحم رانیز ازمن جداکردی وگفتی:"بروتابینهایت"

واکنون که هرچه می روم آن بینهایت رانمیابم جزیک آرزو بیش ندارم: ای کاش دوباره زاده میشدم .امااینبار دیگر عاشقت نمیشدم.اینبار گوی بلورین زندگیم راپراز قطرات نفرت می کردم وقطره ی زندگی را درگوشه ی چشمان  قهوه ای رنگم پنهان میکردم.وتاآن زمان که درقالب یک قاضی تورا به پرتگاه نفرین تبعید نمی کردم هیچگاه اشک نمی ریختم.

اما افسوس که بایدبروم تابی نهایتی که نهایت آن تلخ تر ازسرانجام عشقی نخواهدبود که با ناله های من دوام آورده بود.

پس تو هم ای رهگذر دیگر عاشق نشو.اگر جرعت جستو جو در کوچه های تاریک و باریک را پیدا کردی بدان که چشیدن زهر جدایی ازتحمل راه های پر پیچ و خم آن کوچه ی تاریک سخت تر و تلخ تر است.آن گاه که حتی آسمان نیز ستاره ای برایت ندارد،آن گاه که مرز بین عشق ونفرت شکسته می شود،وآن گاه که از پاییز فقط باد وطوفانش نصیب تو می شود، نه خزان وبارانش،درمیابی که زندگی گل نشینی بر ساحل آرزو هاست.اما افسوس که پشیمانی در دمادم غروب آخرین لحظه ی زندگی دیگر سودی ندارد.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 0:1 توسط دخترخزان |


 

همه روز،روزه بودن

همه شب نمازکردن

همه ساله حج نموندن

سفرحجازکردن

شب جمعه ها نخفتن

به خدای راز گفتن

به خدا که هیچکدام را

ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی

در بسته باز کردن.

 

"برگرفته از:پوسترشرکت تواندیشان فرهنگ هنر"

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 23:57 توسط دخترخزان


با سلام خدمت دوستان گلم.

ببخشیدکه امروز سرزده اومدم .اما چیزی که امروز می خوام بگم با بقیه ی روزها فرق داره

امروز 7شهریورسال 1387 بنده،دخترخزان،به همه ی کسایی که متولداین فصل گرم،یعنی تابستون وبه خصوص ماه شهریور هستند تولدشون رو تبریک می گم.

 

دوستای خوبم:تولدتون مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 13:55 توسط دخترخزان |


ای کاش درآن لحظه که عشقت را به من هدیه دادی با خط قرمز رویش می نوشتی"به شرط عمر این عشق و این دل مال تو باشد اما پس از مرگم دیگر مال تو نیست،آن را با خود به گور خواهم برد"

ای کاش این را می نوشتی تا بعد از رفتنت این گونه آواره و سرگردان نباشم.تااکنون این گونه به پای عشقت وبه بهای دوریت به آتش عشق نسوزم.

خوب به یاد دارم روزی را که کنار دریا،روی ساحل نشسته بودیم ومن عشقمان را برایت نقاشی می کردم وآن گاه توبادستان زیبایت چانه ام را گرفتی وصورتم رابه طرف خودت پیچاندی وگفتی:"اگرتو پیش از من مردی و من شاهد غروب آخرین ستاره ی امید زندگیم بودم،منتظرنخواهم بودکه برایت مجلس وعذا بگیرندکه به این ها فکرکنم که چگونه دفنت خواهم کرد.همان جاکنارتودراز خواهم کشید وباتیغ وصال جان خواهم داد.امااگرمن درمرگ و رهایی پیش قدم بودم مرامثل هندی ها دفن کن.جسم بی روحم رادرآتش هجران بسوزان به یاد عمری که به پای تو سوخت،وخاکسترم را در زلال دریا رها کن تا شاید باورکنم که دیگر دستم به تو نخواهد رسید."

عشق من،من وفادارترازآنم که تو فکرش رابکنی،وفاداربه تو،به عشقمان،به شمیم خوش زندگی.اما در من سراغی از شجاعت تو نیست.همان شجاعتی که به وضوح اقرار کرد"که اگر پیش از من مردی کنارتو به تیغ وصال جان خواهم داد."

اکنون هم آن تیغ وصال در آغوشم پناه می جوید و هم جانم از  غصه و غم عشقی غیرقابل وصف که به مرگ توهم ختم نشدبه سر آمده،اما من به پاکی تو نیستم که در کنار پاک ترین موجود دنیا (یعنی تو)به دستان خود جان دهم.اما ای کاش من صدها بار در آتش مرگ می سوختم اما باقی عمرم را یه تو می سپردم تا حداقل به وفاداری من شک نبری.

بارفتن تو از من تنها یک عشق مانده و یک سایه،سایه ای که همیشه به نورخورشیدمحتاج است.دیگر نه جسمی دارم نه روحی.روحم راکه در لحظه ی دلدادگیمان به تو داده بودم وتو با خود به گور بردی،جسمم هم آن قدر به پای دوری تو سوخت که دیگر تمام شد. حالا تنهایک عشق از من مانده و یک سایه.

اما این سایه چه قدر می پاید؟آیا می تواند عمری طولانی تر از

درازای روز  داشته باشد؟چه هنگام این سایه باید در پرده ی سیاه شب محو شود؟آیا باید منتظر سرنوشت باشم؟

همیشه در خیالات خود باسرنوشت جنگ می کردم.باشمشیری از جنس گلایه و سپری از جنس اشک.اما غافل از این که سرنوشت هر چه خواست با من کرد.حتی عشقم را هم از من گرفت و مرا چون عروسک خیمه شب بازی برصحنه ی تئاتری به نام زندگی بازی داد ومن تنها عمری نامی از زندگی را یدک کشیدم.

می دانم که تمام ناله هایم را می شنوی وبه تمام حرف هایم گوش می دهی.حتی تمام این هایی را که اینجا نوشته ام می خوانی با این که جسمت نیست اما هنوز روحت با من است من حست می کنم با تمام وجود حست می کنم.

اما دیگر خسته شدم از این شهر سیمانی واز این آدم های ماشینی که در ذهنشان از عشق تعریفی جز هوس ندارند.

احساس می کنم من با تمام آدمیان فرق می کنم.من خیلی وقت است که مرده ام،همان هنگام که تو مردی من را هم با خود بردی فقط سایه ام در این جهان بی معنی جا تنگ کرده است.

پس من هم می آیم،به نزد تو پرواز می کنم تا در برزخ وجودمان همدیگر را احساس کنیم.

واکنون که خون ازرگم جاری می شود احساسی جز شادی وغرور نمی کنم چرا که به پای عشقم سوختم واین سوختن داستانی از من ساخت که چون داستان لیلی و مجنون عمری بر زبان ها خواهد بود،فقط شاعری چون نظامی می خواهد که عشقم را به شعر کشد.

پس به نام عشق "سلام برتو ای عشق ابدی..."

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 0:32 توسط دخترخزان |


سلام به دوستای گلم.

اومد بهتون بگم که به خاطر بعضی مسائل از این به بعد فقط سه شنبه ها آپ می کنم.

سه شنبه ها عاشقانه منتظرتونم.   منتظرم     

همیشه شادوخوشحال باشیدوالبته عاشق.

قربانتان.روناک.گل

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 10:32 توسط دخترخزان |


سلام به دوستای گلم.

از اینکه نتونستم برای نیمه ی شعبان بهتون تبریک بگم واقعا متاسفم آخه این عید،عید کوچیکی نیست اما تقصیر خودم هم نبود مسافرت بودم.

خوب من هم پساپس نیمه ی شعبان رو به تمام منتظران عاشق تبریک می گم.

واما امروز باشعر بسیار زیبایی از فریدون مشیری در خدمتتون هستم:

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !باتو

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 11:7 توسط دخترخزان |


باران

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 16:51 توسط دخترخزان |


دیدم،

به خدا دیدمش،

آن طرف تر ازخیالاتم،

آن سوی غروب،

آن جایی که دست های نارنجی رنگ خورشید در میان موج باران دریا درخشید، دیدمش.

دورتر از آینه ها،آن سوی زمان،دورتر ازتمام حسرت ها،میان سکوت وتنهایی هایم پیدایش کردم.

عمری آرزوی دیدنش راداشتم ،به امید چهره ی ماهتاب گونش عمری درخلوت و تنهایی نشسته بودم،یک عمر آن را در چهره ی تو می جستم اما جایی که پیدایش کردم بسیار دورتر از تو بود.

درمیان هفت رنگ رنگین کمان،درآغوش آبی آسمان،لابه لای قطره های باران پیدایش  کردم.

می نرسم،

می ترسم از این که نامش رابر زبان بیاورم ،چون این گوهر جان بخش آخرین امید من است،آخرین قطره ام، آخرین کبریتم.می ترسم تا مانند دخترک کبریت فروش با به زبان آوردن آن ستاره ای از پرده ی سیاه شب برکنم وخود را به آغوش مرگ بسپارم، اما نه من دیگر آرزوی مرگ ندارم،بعد از عمری آب وجارو کردن خاطرات و تلمبار کردن دل تنگی هایم تازه دستم به آن رسیده است پس چگونه باجرقه ای نابودش کنم؟ جرقه ای که آخرین کبریتم را از من می گیرد.

نمی توانم بر زبان بیاورمش،اما تو می دانی ای رهگذر. تو می دانی منظورم چیست. تو می دانی چه را می گویم.

همیشه غریبه ها برایم نزدیکتر ازآشنا ها بودند.تو هم غریبه ای ای رهگذر،اما آشنایی ، بوی آشنایی داری،بویی که عمری با آن خو گرفته ام،بویی که گمشده ام را به یادم می آورد.نیمه ی وجودم را.نیمه ای که امروز یافتمش.

واما تو ای زمان،اکنون باتوام.عمری سوار بر عقربه های نیزه ای ات دویدی و دویدی،اما آیا یافتیش؟پیدایش کردی؟نه.توبا عقربه های نیزه ای ات قلبش را، دلش را شکافتی.

همه آن را در بزرگترین اتاقک قلبشان،در اتاقی ازجنس الماس ویاقوت نگاه می دارند ، اماتو چه؟ تو قلبش را شکافتی.برای همین است که نسل آدم هر گاه می خواهند نقاشی اش کنند قلبی ترسیم می کنند و تیری در آن می کنند.

وحالا تو ای رهگذر.می خواهی تو هم ببینی اش؟می خواهی پیدایش کنی و با گرمایش رو حت راآرام و ذهنت را از آلودگی ها وهوس ها پاک کنی؟

پس نشانی می دهم از زبان سهراب تا تو هم بیابیش.اما به یاد داشته باش ای رهگذر

که سهراب بر زبان جاریش کرد و رفت.تو هم اگر بر زبان آوری اش خواهی رفت.

 اما شاید جایی که سهراب رفته سرزمین رویاهایش باشد.پس من هم به نام عشق بر زبان می آورمش،هرچه باداباد....."عشق"......

واما نشانی یاقوت قلب ها،الماس آسمان ها،"عشق":

خانه ی عشق کجاست؟در فلق بود که پرسید سوار،

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:

"نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتراست

ودرآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

می روی تاته آن کوچه که از پشت بلوغ،سربه درمی آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دوقدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

درصمیمیت سیال فضا،خشی خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارداز لانه ی نور

واز او می پرسی

خانه ی عشق کجاست."

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 20:32 توسط دخترخزان |


سلام به دوستان پاییزی ام.

شعری که پایین می بینید یکی از اشعار حافظ هست.من که خیلی دوست دارم،امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

 

گفتم غم تودارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید

گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعنت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تاوقت آن دراید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرامد

گفتا خموش"حافظ"کاین غصه هم سراید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 13:6 توسط دخترخزان |


امشب چه تلخ است،

لحظات چه بی غبار از کنارم می گذرند،آسمان چه بی توجه ستاره هایش رابه رخم میکشد،شب چه سکوتی داردواین سکوت چه زیباست.

آرامشی راکه دررخ صبح می جستم دردل شب می یابم.شبنم هاچه بی تفکر جاری می شوند .

نسیم عشق ابرهای دل شکسته ام راتکانی می دهد اما انگار اشک در دل این ایرهای خاکستری رنگ آسمان نگاهم تکه ای سنگ شده است.امشب کلبه ی عشق درش رابه رویم بسته است و درخت محبت برگی از جنس حریر که آمیزه ای از خوشبختی وسعادت است را به من نمی دهد.

شاید لایق بوییدن شکوفه ی عشق در کلبه ی آن وچشیدن میوه ی امید درباغ آن نیستم.انگار امشب شب جنگ است،جنگ دل ها،پس باید سنگری کنم، سنگری از عشق،اما در کدامین مکان؟درکلبه ای که درش به رویم بسته است؟یا درباغی که باغبانش لیاقت چشیدن میوه ی امید رابه من نمی دهد؟ پشت درختی که برگی به من عطا نمی کند؟یادرآغوش آسمانی که بی سکون درجنبش است؟

شاید باید درسوراخ های ریز زمان،درهم جواری لحظات عشق سنگر می کردم، اما اکنون که لحظه ای به نام عشق و سوراخی به نام زمان نیست چه باید کنم؟

آیاسزای دیر جنبیدن،ازقبل به فکرسنگر نبودن،درلحظات امن به فکرامنگاه نبودن این است که با تیرهای عشق جان دهم؟یااین که زیر سنگ های تنفر له شوم؟

آری این است داستان زندگی من.

بی بهانه می گریم ، برتاروپود زندگی که چه بی بهانه فدایش  کردم . بر      بی بهانه ترین بهانه هایم دلم تنگ شده است.به آن خاطرات زیبای کودکی. چه قدر زود گذشت دورانی که عشق رابازی های کودکانه،محبت را عروسکی بی روح،بغض راحرفی می دانستم که نمی توانستم به کسی بگویم وشاید این کلام ،پنهان کاری یک دعوای بچه گانه بیش نبود.آرزویم رسیدن به سن اکنونم بود ودلهره ام ازشب امتحان.شاید حتی فکراین راهم نمی کردم  که روزی حسرت این روزها راخواهم خورد.

حالا خودبنگرید برخاطرات شیرینم،غمی که برسرم آوار شده وپیله ای که به

دور خود بسته ام وخود تصمیم بگیرید که آیا زندگیم بی بهانه نگذشته است؟

اما باید بهانه ای جست،بهانه ای از جنس امید که دیگر لحظات بدون برگشت زمان بی بهانه نباشند.

تابهانه ای دیگر خدایارتان.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 21:15 توسط دخترخزان |


ای ازکویرآمده

ای خسته

ای خموش!

بنشین;
پیاله ای ز می ناب ما بنوش

آرام ونرم

قصه ی تنهایی ات بگو،

آنک،

به اشتیاق شنیدن دمی بکوش.

 

"برگرفته از:برگی ازایمان درمانی"

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 14:25 توسط دخترخزان |


X

سلامی به تلخی سکوتی که موقع رفتنت نفرینم کرد.
نمی دونم برای آغاز چی بگم که به دلتون بشینه.فقط می گم به حرف های نفرین شده ای گوش بدین که عشق رو به زیباترین صورتش درک کرده وهیچ وقت اون رو به بهای هوس به حراج نخواهد گذاشت.
خداوندا،باتومی گویم این سخن:
اگرتو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگرجون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمان می شدی از این که عشق رو آفریدی.
پروردگاراخوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند،حیف که من زاده ی امروزم اما خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم؟
(نوشته های وب مال خودمه.فقط قسمت هایی که منبع دارن رو باذکر منبع نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد)
ودر پایان می گویم:
هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود،خام رفت


Home
Email
Bahar20

Archives

9/23/2009 - 10/22/2009

5/22/2009 - 6/21/2009

4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008



Links

آبی آسمان(داداشی)
حال گیری
☆ مهساI♥Uمیعادگاه عشقI♥U ☆
عاشق ومعشوق(سهند)
عشق
شب نویس تنها
عشق(آذرجون)
همیشه رها
فروزان عشق
گیس بریده
عشق سوخته(امیر)
آسمان آبی(آفتاب)
امیر نیلی
سهند_هانیه
پسرپاییز
غمکده تنهایی(نسرین جان)
فاطمه دوستت دارم(محمد)
صفای اشک(حسین)
یادگاریک عشق پاک(آبتین)
P.H.P
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

JavaScript Codes example: موس